یا امام رضا (ع )

كبوترانه در اين عصر بي پر وبالي
دلم به ياد شما عاشقانه مي گيرد
هواي باتو پريدن نشسته در بالم
سراغ همسفري بي بهانه مي گيرد

مرا ببر، ببر اي عشق از شب كوچه
به شهر هشتم آئينه، در تب توفان
مرا ببر به تماشاي ناگهان- چشمه
به پاي بوسي سنگ ها پس از باران

رسيده ايم من و شب، سلام اي خورشيد
كه با تبسم تو ماه رهروان روشن
دلم هميشه به يادت بلندپرواز است
كه با اشاره ي تو راه آسمان روشن

سلام بر تو كه انگشت تو نسيم صباست
چه سرخوشانه گره مي گشايي از دردم
دلم پرنده و دست تو آشيانه ي مهر
از اين رهايي يكدست برنمي گردم

ز ما نگاه مگردان كه ذره ايم آقا
تو آفتاب بلندي و سايه ها بسيار
در اين كناره كه باشيم ذره، خورشيد است
در اين كرانه كه باشيم سنگ ها، دلدار

حديث سلسله العشق را روايت كن
تبارنامه ي نام پيمبران اين جاست
از ازدحام پريشان بي پناهي ها
سفر كنيم كه آرامش جهان اين جاست

من از زيارت يك صبح تازه مي آيم
دلم زلال و شبم مثل صبح خنده گشاست
قرارگاه دل بيقرار خسته دلان
رواق روضه ي تو خانه ي اميد و رضاست

قسم به حرمت همصحبتي خداوندا
مرا به غربت اين خاك آشناتر كن
در اين زمانه كه پروازها زمين گير است
مرا دچار قفس كن، مرا رهاتر كن


 باز هم چند شعر کوتاه دیگر

اولین آه من در آیینه

لحن لبخند تازه ای می داد

عشق این گونه اتفاق افتاد

.....................

.....................



زیر این سقف های بی باران

با نگاهت که طعم باران است

مزه ی عشق را به من بچشان

.....................

.....................


گرگی نبود...

نم نم 

نی می زدم کنار هیمه ی تنهایی

دیشب شبان لحظه های خودم بودم



.....................

.....................


نگاهت ...

سکوتت ...

پر از نقطه چین است الفاظ من


.....................

.....................



خفته بر ابرهای سپید

مه قطاری که سرد می گذرد ...

ماه آذر چقدر آرام است

چند شعر کوتاه دیگر

1

در روشنای عصر

تاریک می نوازد از آن گونه ناشکیب

این طرقه ...

این طرقه ی غریب


2

آبی روشن، آبی خاموش

دلفریب است 

جنگل سنگِ رو به روی اتاق


3

عشق مثل کبریت

مثل یک ناگاه

وقتی آهسته می رسد از راه


4

صدای نقره فام برف پاییز

به نرمی روی اندوه کلاغی

چه آرام است این عصر غم انگیز


5

پاییز، ستاره های زر، رفته به باد

اندوه سیاه روی انبوه درخت

بر دهکده سایه سپیدی افتاد



چند شعر کوتاه

Description: https://lh4.googleusercontent.com/-YhCysrXY5iU/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAA3Y/90xcqkr0gMo/s46-c-k-no/photo.jpg

هم نگاهت در باد
هم صدایت در برف
همه چیز آنجا ماند....

من فقط  نام تو را آوردم

 

Description: https://lh4.googleusercontent.com/-YhCysrXY5iU/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAA3Y/90xcqkr0gMo/s46-c-k-no/photo.jpg

آی باران چه مزه ای دارد؟
قارقار حروف های سیاه
روی این سطرهای سپید



Description: https://lh4.googleusercontent.com/-YhCysrXY5iU/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAA3Y/90xcqkr0gMo/s46-c-k-no/photo.jpg

 در باز شد و چه بی هوا باریدند
اندوه پرنده های چشمت
در من



 صدای باد پاییز آمد ای داد
مرا چون عطر
 
پنهان کن در این باغ

 

 

Description: https://lh4.googleusercontent.com/-YhCysrXY5iU/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAA3Y/90xcqkr0gMo/s46-c-k-no/photo.jpg

به خیالم پرندگی کردم
روی دیوارهای سیمانی
مثل یک سنگ زندگی کردم !

 

Description: https://lh4.googleusercontent.com/-YhCysrXY5iU/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAA3Y/90xcqkr0gMo/s46-c-k-no/photo.jpg

ای خوشا من 
که باز می شنوم
صبح آواز کفش هایت را

 

Description: https://lh4.googleusercontent.com/-YhCysrXY5iU/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAA3Y/90xcqkr0gMo/s46-c-k-no/photo.jpg

در جست وجوی  توست
اسبی که می دود آهسته در رگم

 

Description: https://lh4.googleusercontent.com/-YhCysrXY5iU/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAA3Y/90xcqkr0gMo/s46-c-k-no/photo.jpg

 در این باغ تاریک
هر شاخه ای
چراغی برافروخت از سیب سرخ

 

در اطراف خانه ی ما سنگ های زیادی بود

بر درختان خرما نبود.هوا نسبتا به سردی می زد. و کولی ها که ما به آن ها لولو می گفتیم  سیاه چادرهایشان را در کنار برکه های پشت حیسنیه ابوالفضل بر پا کرده بودند. با بچه های پاپتی اشان که به راحتی روی خاک و خل راه می رفتند. پاییز مثل قناری زرد رنگی پرپرزنان از راه رسیده بود . من معنی فصل ها را نمی دانستم..

خانه ی ما درست رو به روی مدرسه بود. و من هفت، مرداد ماه را راه رفته بودم. نمی دانستم کی به هفت سالگی رسیده ام. همین طوری رها و بی خیال و بازیگوشانه در کوچه های خاکی سپری کرده بودم. حتی به فکرم هم نرسیده بود که این همه پسر بجه در مدرسه ی  دولتی برق روز چه کار می کنند. هیچ گاه وسوسه نشده بودم که از پشت بام نگاهی به مدرسه بیندازم.فقط گاهی سر و صدایشان را می شنیدم که در حیاط مدرسه بازی می کردند.

پاییز اتاق را تسخیر کرده بود. ذهن و تن من آسوده و راحت بود . من در فاب نبودم. فقط در چارچوب اتاق ها می گنجیدم. اتاق هایی که با آتش  و دود هیزم ها حکایت های غریبی داشتند. . پدر بود. پدر تنها بود. مادر تنهایی او را پر نمی کرد. تنهایی پدر خیلی ادامه داشت.

خدایا یعنی چه کسی نام مرا در مدرسه ثبت کرده بود که روز اول مهر مجبور بودم  به دبستان بروم. من با یک نظام جدیدی رو به رو بودم. مراسم صبحگاهی، ایستادن در صف، خواندن قرآن و دعا به جان اعلحضرت برایم غرابت خاصی داشت. از دیدن آن همه آدم هراس داشتم. خصوصا بچه های کلاس پنجمی که خیلی یغور به نظر می رسیدند.

درست در انتهای سمت راست مدرسه کلاس ما بود. در یک انبار که حالا با نیمکت هایی رنگ و رفته برای کلاس اولی ها آماده شده بود، چپیده بودیم. آموزگار وارد شد. من ترسیدم. او لباس نظامی به تن داشت و روح من کوچک بود. با پوتین هایی که برق می زد هی از این سر به آن سر کلاس قدم می زد.   صدای گام هایش با قلب هفت ساله ی من هماهنگ می زد.من به درس هایش گوش نمی دادم. تنهایی ام تا چادر مشکی مادرم امتداد پیدا کرد.جرئت نداشتم به چشم های جدی آقای ده بزرگی نگاه کنم. آهوی رمنده بودم در زنگ آخر. به خانه رسیدم. کتاب ها را سخت در دست هایم فشردم و به مطبخ  رفتم. آن جا هیچ کس نبود.کتاب ها را پشت اجاق گاز سه شعله گم و گور کردم. فردا مدرسه از من خالی بود.

شب را با رویا های فرار از مدرسه خوابیدم. صبح شده بود بی آن که من خواسته باشم. زنگ دوم شده بود و من در هراس بازگشت به مدرسه و دیدن آقای ده بزرگی معلم سپاهی دانش به سر می بردم . عباس فراش در خانه را کوبیده بود و دنبال من می گشت. عباس دست های مرا محکم گرفته بود. مادر که می دانست کتاب هایم را کجا قایم کرده ام آن را به آرامی زیر بغلم گذاشت و آن کودک گریزپا دوباره به مدرسه برگشت.  تسلیم شدم . به مدرسه برگشتم مثل یک تکه ابر و سرنوشت کودک آب بابا بود، آن سان که سرنوشت کولیان کوچ است.  امتحان دادم . در مرداد ماه قبول شدم! اما هنوز ابری ام از مدرسه. ابرشده بودم و غرق شدم در رویاهای کودکی. الان معنی فصل ها را با رگ و پوستم فهم می کنم. نه دستار سفید پدر و نه سرانداز مشکی مادر. در اطراف خانه ی ما سنگ های زیادی بود:

 

آخرین بار که در آینه تنها بودم

پسری را دیدم که به خود می پیچید

لای انگشتانش قلمی پیدا بود

درد سنگینی

زیر ناخن هایش جاری بود

 

من در آن  آینه خود را دیدم

عصر آن روز

 پسری سنگ به دیوار دبستان می زد

 

من و او دور  شدیم  از هم و  او

در مه خاطره هایم گم شد

مرا دچار قفس كن، مرا رهاتر كن


كبوترانه در اين عصر بي پر وبالي
دلم به ياد شما عاشقانه مي گيرد
هواي باتو پريدن نشسته در بالم
سراغ همسفري بي بهانه مي گيرد

مرا ببر، ببر اي عشق از شب كوچه
به شهر هشتم آئينه، در تب توفان
مرا ببر به تماشاي ناگهان- چشمه
به پاي بوسي سنگ ها پس از باران

رسيده ايم من و شب، سلام اي خورشيد
كه با تبسم تو ماه رهروان روشن
دلم هميشه به يادت بلندپرواز است
كه با اشاره ي تو راه آسمان روشن

سلام بر تو كه انگشت تو نسيم صباست
چه سرخوشانه گره مي گشايي از دردم
دلم پرنده و دست تو آشيانه ي مهر
از اين رهايي يكدست برنمي گردم

ز ما نگاه مگردان كه ذره ايم آقا
تو آفتاب بلندي و سايه ها بسيار
در اين كناره كه باشيم ذره، خورشيد است
در اين كرانه كه باشيم سنگ ها، دلدار

حديث سلسله العشق را روايت كن
تبارنامه ي نام پيمبران اين جاست
از ازدحام پريشان بي پناهي ها
سفر كنيم كه آرامش جهان اين جاست

من از زيارت يك صبح تازه مي آيم
دلم زلال و شبم مثل صبح خنده گشاست
قرارگاه دل بيقرار خسته دلان
رواق روضه ي تو خانه ي اميد و رضاست

قسم به حرمت همصحبتي خداوندا
مرا به غربت اين خاك آشناتر كن
در اين زمانه كه پروازها زمين گير است
مرا دچار قفس كن، مرا رهاتر كن

هفت پشت فرشتگان لرزید

شب، سکوت است و بازتاب غمت، آسمان آسمان بیابان است
مرگ در کوچه می وزد امشب، باز تنهایی ات پریشان است


کاسه‌های گرسنه می آیند، کودکانی یتیم و بغض آلود
دست‌های ت پُر است از ایمان، سفره امّا گرسنه نان است


شانه‌های ت پرنده زخمند، در فضای کدورتی جاری
در نگاهت ستاره ای پنهان، پشت اعماق درد سوزان است


هفت پشت فرشتگان لرزید، از صدای شکستن بالت
بازوان نحیفت، ای بانو، تکیه گاه عصای ایمان است


پشت احساس گرم نخلستان، بوی مردی غریب می آید
عطر زخم شقیقه اش گویی، بوی تاریخ رنج انسان است


کوفه در کوفه بی‌وفایی را، با غروری شکسته تاب آورد
با سکوتی که در مناجاتش، حزن داوودی نیستان است

برکه ها



ناگهان گل می کنم در آسمان برکه ها

آسمانی می شوم در ناگهان برکه ها

پله پله از عطش ، از تشنگی ها آمديم

کوزه کوزه جان به ما بخشید جان برکه ها

کوزه کوزه جان به ما بخشید،اما این زمان

کیست غیر از تشنگی ها میزبان برکه ها

روشنی بخشید بر شب های نخلستان،ولی

چکه چکه آب شد شمع روان برکه ها

روزگاری راحت دل بود،اما ای دریغ

پیرشد از دست ما جان جوان برکه ها

مادرم آمد کنار کودکی هایم نشست

مهربان تر از نگاه مهربان برکه ها

قصه ی “دادا ملاکه” بی زبان می گفت و گفت

از زبان برکه بشنو داستان برکه ها

پیپ و کندر با تلاطم باز می گوید به رنج

داستان برکه ها را از زبان برکه ها

بازی نور است و بیم موج و گردابی بدیع

چیست معنای صدای بی بیان برکه ها؟

یادآن روزی که باران آمد و چشمم شکفت

بازشد رنگین کمانی از کمان برکه ها

کودکی بود و من و نان و پنیر و سادگی

می نشستم در پناه سایبان برکه ها

صبح صادق با خلیل و سرخوش و صمصام،آه

کو؟ کجا رفتند یارب،دوستان برکه ها؟

می روم افتان و خیزان ظهر گرما ،مثل باد

از کران تشنگی تا بیکران برکه ها

رد پای پابجی گم شد در این شورابه ها

از نگاه ابر می گیرم نشان برکه ها

ماجرای آوجی پنگی سخت تر از هفت خوان

گرنفس داری بخوان هفتاد خوان برکه ها

بی محلی کرده اید از بس به باران و بهار

از شما رنجیده خاطر شد روان برکه ها

سال ها پهلوگرفت این کشتی بی ناخدا

سنگ شد ای ناخدایان،بادبان برکه ها

چارطاقی زیر چتر نخل های سوخته

مثل طاووسی شکسته در میان برکه ها

بازهم می سازمش با خشت خشت جان خویش

گرچه نامردان شکستند استخوان برکه ها

برکه ی کشکول و کدبانو و لوک و خیر و کل

راه می افتد دوباره کاروان برکه ها

خضرآمد تا بنوشد جامی از آب حیات

جاودان بادا حیات جاودان برکه ها

تا غم انگیز است آغاز تب آلود زمین

سر نمی آید - یقین دارم - زمان برکه ها

———————————————

پیپ و کندر: نوعی وسیله برای حمل کردن آب که از قوطی روغن می ساختند.

داداملاکه:نوعی موجود اسرار آمیز که برای ترساندن کودکان برای نزدیک نشدن به برکه ها استفاده می شود.

آو جی پنگی:نوعی بازی محلی برای پریدن در برکه ها و استخرهای دایره ای.

چارطاقی:برکه ای معروف در گراش.

 

مدیترانه

گفتم: اگردمشق مثل سیبی بیفتد
   چریک گفت: مدیترانه را ترانه کن




در این کبودی هوا


مدیترانه  شکل قایق کشیده ای در آسمان


پر از ترانه  می رود


چریک نیز خسته تر به قهوه خانه می رود    

       

لباس های او نسیم

 

وگیسوان کولی اش رهاست در هبوط شب 

 

نگاه کن!

 

پرنده ای که روزها به آشیانه می رود

 

غروب بود و دود  و مه

 

کنار میز قهوه ای نشست و قهوه سرد شد


نگاه گرم و زنده اش مرا نشانه می رود

 

مه غلیظی از توتون انبه ها و سیب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها


تمام سطح شیشه را گرفته است


سلام کرد و سیب شد شکوفه های خنده اش


چه حرف‌های روشنی که بی بهانه می‌رود


صدای زن


به احترام خاطرات چشم او


چه زود بسته می‌شود


ملاحتی است در نگاه ساده ی جنوبی اش


که قارقار سایه ها از آن میانه می رود

 

مدیترانه

 

شکل قایق کشیده ای در آسمان

 

به ایستگاه می رسد


چریک تازه می‌شود، مگر به خانه می رود


نگاه مرد قهوه چی


نهیب می زند به من


صدای خشک صندلی مرا به خود می آورد


              
هنوز غرق خاطرات آن مسافرم، ولی  

                                 
نشسته رو‌به روی من چرا، چرا نمی رود

نسیم از نفس افتاد و باغ شد خاموش

صدای ثانیه ها رنگی از رسیدن بود

هوای آخر خرداد، طعم چیدن بود 

نسیم از نفس افتاد و باغ شد خاموش

غروب‌ها همه روشن، چراغ شد خاموش

ـ غروب، جمعه‌ی شیراز ـ‌ از نفس افتاد:

« نسیم باد مصلا و آب رکن آباد »

دوباره زلزله در لار، وقت نزدیک است

غبار فاجعه پیچیده، راه تاریک است

چه شد که آینه را در غبار آوردند

سبدسبد گل حسرت به لار آوردند

تمام آینه ها در غبار گم شده است

تو رفته‌ای و کلید بهار گم شده است

تو رفته بودی شیراز و باز آمده‌ای

که از مصاحبت اهل راز آمده‌ای

دلم برای تو تنگ است در شب خرداد

امید آمدنت را کسی به من می‌داد

دوانده در دل ما اشتیاق دیدارت

عصای خسته‌ی چوبین و نصف سیگارت

دوباره آمده‌ای روبه‌روت بنشینیم

میان همهمه‌ها، در سکوت بنشینیم

گلیم کهنه مهیاست، اندکی بنشین

که تار و پود تو دریاست، اندکی بنشین

هنوز می شنود گرمی صدای تو را

حیاط خانه‌ی خشتی و جای پای تو را

بگو به «مش رجب» آقا که چای را دم کن

به لحن تلخ، بگویش که ماجرا کم کن!

بگو به «مش رجب» این جامه چیست پوشیده؟

تو زنده‌ای می‌دانم که خواب می‌دیده …

هوای گریه‌ی یکریز دارد ابر بهار

صدای قاری و گلدسته‌ها و سنگ مزار

به یاد روضه‌ی رضوان دل ارغوانی کن

پدر بیا و در این خانه، روضه خوانی کن

هوای روضه گرفته است و در دلم غوغاست

گریز می زنی انگار روز عاشوراست …

صادق برادر تنی من است /خاطره ای  عبدالحمید رحمانیان از قیصر امین پور

http://www.rahmanianhamid.blogfa.com/post-21.aspx


در بازارآشفته و شلوغ پلوغي كه قحط دلبري و برادري است هميشه ياد قيصر امين پور

گشايشي براي رنج ها و غصه هاست . بياد مي آورم روزي كه براي تغيير رشته از

حقوق  به ادبيات رفته بودم دانشگاه تهران پيش دكتر اسماعيل حاكمي. درراهرو دانشكده ي

ادبيات .پرسه مي زدم تا دكتر از جلسه بيايد بيرون و نامه اعلام نيازم را بگيرم بروم

دانشگاه بهشتي .در راهرو طبقه سوم قيصر عزيز را ديدم. با طمانينه داشت مي رفت

كلاس ارشد .سلامي و گپ و گفتي ...و بعد مرا برد سر كلاس و معرفي كرد به

شاگردانش و خواست شعري بخوانم .يكي گفت : با همين واژه هاي معمولي را بخوان !

بيچاره مرا با صادق رحماني اشتباه گرفته بود . قيصر گفت : صادق برادر تني ايشان است

...و ادامه داد : هردوشان از نخلستان هاي جنوب شيراز پا گرفته اند و در اسطوره ها

هست كه نخل عمه ي آدم است  لذا برادري اين ها خودبخود ثابت است ! ...كلاس كه تمام

شد غروب شده بود.

مردی که ما را به نام می شناسد

از راه تا به آهن و تجریش


رودی می رود که می آید همان رود است


مردی که ما را به نام می شناسد


با گوشه ای از نگاهی تکه تکه می کند خواب آرام کاغذک ها را


از پشت شیشه  چراغ ها تنگ کوچکی است


با ماهیان سرخ و زرد.


یکی کودک برای نبودن


صندلی اش را به دست پیرمردی می دهد


یکی کودک برای تکه شدن


دوندگان سیاه در سرفه های نفسگیر خیابان صیحه می کشند


ماهی قرمز در سیاهی خیابان غرق


و مردی که ما را به نام می شناسد


در پیاده رو.


کاغذک ها همه در دست او یکی یکی


از پشت شیشه پلک هایم تکه تکه می پرد

دم جنبانک


من در گذار  باد


پابسته‌ام  به خلوت خاموش سنگ‌ها .


تو  با خیال سرکش


بسیار رفته ای


تا نخل‌های خاطره ... تا کوچه‌های تنگ



ای مرغ بی درنگ !


با آن دم بلند


بر دام‌ها و دامنه‌ها سایه می زنی


                                            در روشنای ظهر .


گنجشک شوخ و شنگ !



در چشم تو دو  دختر رقصان و  بیمناک


با دم تکانه‌هات


خنیاگرانه


مضراب می زنی

                        انگار روی خاک .



وقتی که جوجه‌هات


از شاخه‌سار خاطره پرواز می کنند


من برکه‌ای شکسته


                               از این کوچه خسته‌ام .


ای مرغ بی درنگ که دلتنگ می دوی


دست مرا بگیر و  ببر  پابه‌پای باد


دست مرا بگیر


در های‌های باد !                             

گرم‌تر از تلخ //  یادبود سفر به لبنان


گریختم  به تماشای بی نشانه‌ی تو

اسیر موج،  اسیر مدیترانه‌ی تو


به طعم خواب، همآغوش صبح بیروت است

غروب‌های غم انگیز عاشقانه‌ی تو

 

صدای عود می آید در این هوا نم نم

تو گریه می شوی آرامَ روی گریه ی تو !  


رهاتر از شب گیسوی ماه شیراز است

خطوط مبهم  شب های جاودانه‌ی تو


مرا به فال به فالی شگفت دعوت کرد

نگاه گرم‌تر از تلخ قهوه خانه‌ی تو


به سرنوشت تو در فال قهوه پی بردم

که نیست در شب من رنگی از ترانه‌‌‌‌‌‌‌ي تو


حریروار چو تحریرهای« فیروز» است

  پرند آبی دریای بی کرانه‌ی تو


شکسته می زنی و طرز طرز عشاق ست

چه آتشی است در آواز  بی زبانه‌ی تو

همین که مرگ فرو ریخت زندگی در من

همین که مرگ فرو ریخت زندگی در من

شکفت شعله ی شوق پرندگی در من

 

نفس نفس که چنین  بال می زنی در خود

چگونه حاصلت از این تپندگی در من

 

بدوز چشم نیاسودن مرا بر باد

که مُرد چشمه ی فردای زندگی در من

 

امان نمی دهد این موریانه ثانیه ای

به تیغ عقربه های جوندگی در من

 

دلم گرفت از این لحظه های بی آهو

پناه می برم از این رمندگی در من

 

اگر چه از همه سو تندباد می آید

نمی رسد به هوای دوندگی در من

 

میا به کوچه ی بن بست، ای نسیم وزان

گذشت لحظه ی ناب وزندگی در من

 

« فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی»

بریز آتشی از شوق  بندگی در من

نیاز

در روشنای مدرسه ی هفت سالگی م

آن جا کنار جوی خیابان نشست

قیچک نواز پیر .

سیگار زر

بر لب آن مرد رُفتگر

با زخم زخم زخمه ی انگشت های خویش

دردی نشاند بر تپش سیم های ساز

یکدست و بی درنگ

یک آسمانه چلچله ی مست شد رها ...

 

در بی قرارگاهی آن عصر بی تپش

ناگاه و بی روش

دستی برید تار غم انگیز ساز را

راهی نمانده است

در زیر این کبود

دیگر زمان زمانه ی عاشق شدن نبود ...

***

در روشنای مزگت ِ دروازه

پنهان تر از همیشه

در تنگجای بقعه ی پیر ایستاده است

با آن لباس گُر گرفته ی خاکی

انگشت روی ماشه ی احساس

آوازهای گمشده ی میهن مرا

با قیچک ِ تفنگ در آغوش می کشد.

در زیر نور بی رمق تیرهای برق

در من نیاز کهنه تری تازه می شود

تاریک و محو

"کوچه ی دروازه" می شود

***

سی سال رفته است

در های و هوی خلوت گوری شکسته تر

ابر آمد و سکوت غم آلود را گریست

رودی دوید پشت " دبستان برق روز "

قیچک نواز پیر!

دلواپس ادامه ی ساز توام هنوز 

در خواب این کویر.

 

 .................................................................................

 در کودکی های من رفتگری بود که قیچک می نواخت. قیچکی دست ساز. نام رفتگر نیاز بود از سرزمین تش باد که در شهر ما به غربت آمده بود.، با همان لباس هایی که می دانی . با سبیلی تاب داده و اندکی لبخند. خوب می نواخت در آن تنگی عصر. انفلاب که شد. ساز را گذاشت . تفنگ را برداشت ...

غزل نیمایی رستاخیز

 

شب به خواب می رود

قلب ِ خسته ی زمین شکسته می شود

ماه خسته می شود

کوچه ها ایستاده اند، پله ها راه می روند

شهرها به کوه می زنند، کوه ها به ماه می روند

قطره قطره می چکد

شب به روی آفتاب

با شتاب می رود آبروی ماه و آبروی آفتاب

 برق چشم هایشان گاه گاه می رود

صندلی به صندلی

زیر بارش غریب آفتاب بی غروب

صف به صف نشسته اند بره ها و گرگ ها

گرگ ها و بره ها دادخواه می روند

ای خدا

ای خدای مهربان

باورم نمی شودکه همچنان

مومنان روی ِ تو در صف ایستاده اند

کافران چشم تو بی گناه می روند !

...........................................................................................


دیدگاه ابوالفضل پاشا درباره ی شعر رستاخیز

بسیاری از اوقات دیده می شود که شاعران در شعرهایشان از شیوه های مستعمل و نخ نما بهره می برند در حالی که زبان و کارکردهای ویژه ی آن این ظرفیت را در اختیار ما قرار داده است که بتوانیم از حد و حدود معمول فراتر برویم.

برای ان که مستدل صحبت کرده باشم از ذکر مثال بی نیاز نیستم، چنا که برخی از شاعران مقادیر ثابت را در مقابل مقادیر ثابت قرار می دهند و در نتیجه شیوه ای مستعمل ارائه می کنند. برخی دیگر از شاعران نیز از آن طرف بام می افتند چنان که مقادیر متغیر را در مقابل مقادیر متغیر قرار می دهند و ما را به فضایی دور از دسترس رهنمون می شوند.

یکی از ظرفیت‌هایی که تاکنون در شعر کمتر مورد توجه قرار گرفته، تقابل و تعامل مقادیر ثابت و متغیر است. چنان که شاعر برای دستیابی به چنین امکانی می تواند فضاهای گوناگون را در حوزه های مفهومی، ساختاری، و کاراکتری در کنار و یا بهتر بگویم: در روبه‌روی هم بنشاند تا به موقعیت‌هایی برتر و ماندگارتر برسد، که صادق رحمانی در شعر رستاخیز به همین شیوه نظر داشته است.

در این شعر دو روایت گوناگون – و ظاهرن بی ارتباط یا کم ارتباط – خود را از دو منظر جدا به رخ می‌کشند؛ یکی روایت معمول همه روزه‌ی ما انسان‎‌ها در روابط معمول زندگی‌ست و روایت بعدی بهره‌وری از مصادیق آیینی. البته این نکته را نیز ناگفته نگذارم که  منظور از روایت معمول، صرفن بهره‌گیری از اشیا و کارکردهای روزمره نیست بل‌که مصادیق، شیوه‌ها، مفاهیم و بسیاری از جزییات زندگی را در افق دید خود قرار داده‌ام، چنان‌که مضامینی مثل شب، زمین، آفتاب، در کنار مصادیقی همچون صندلی، می‌تواند در یک مجموعه یا در حوزه‌های کارکردی یک روایت ویژه قرار بگیرد. حالا ما می‌توانیم همین مقادیر ثابت را – که کم و بیش در ذهن همگی‌مان به یک یا چند شکل مشخص نمود یافته است – در تقابل با مقادیر متغیری مثل باورهای آیینی در فضایی نو و بدیع متصور باشیم.

جزییات و مصادیق مصاریعی که در این شعر، با پوینت سیاه تایپ شده‌اند به باورهای آیینی ارتباط دارد، البته در بازگویی این مصادیق، نوعی بازآفرینی شاعرانه هم دیده می‌شود به طوری که کوه‌ها و ماه با رویکرد جدیدتر – و نه در حوزه‌ی تفاوت و تخالف – رخنمون می‌شوند، و به علاوه همین مقادیر در کنار مقادیر و المان‌هایی همچون کوچه‌ها و شهرها – که در روایت آیینی به صراحت از آن‌ها یاد نشده است – می‌بینیم و همین نکته یکی از ویژگی‌هایی‌ست که نشان از تیزهوشی و رفتار شاعران‌ه‌ی رحمانی دارد.

 



رباعیاتی برای سیستان

اندوه مرا به گوش ِ صحرا برسان


این واژه ی خسته را به فردا برسان


یکپارچه آتش است هامون ، یارب


این ماهی تشنه را به دریا برسان

 

****

 

آرام و فروتنانه نیلوفر شد


پیچید به گرد خویشتن پرپر شد


آهی شد و آتش شد و افتاد به خاک


افسانه ی هیرمند خاکستر شد


****


تا چشم به عمق آسمان دوخته بود


جز حیرت و خستگی نیندوخته بود


آتش به تمام آرزو هایش زد


این شهر دلش برای ما سوخته بود


****


در کنج حصار و گوشه ی بیداد است


با قافله ی سکوت همفریاد است


ای آدمک چوبی از این جا بگریز


این منطقه در قلمرو  تشباد است


****


با شعله ی شعر تابناک آمده ایم


با عیاران شتابناک آمده ایم


ما رویگرانیم که با نان و پیاز


بر بام شکوهمند خاک آمده ایم


****


ماییم که بر دشت جنون پل زده ایم


هرچند که زخمه ی تغافل زده ایم


با قیچک رنج  گاه گاهی راهی


در گوشه ی آتشین زابل زده ایم

سه رباعی اسطوره ای !



****


آن فتنه ی آشکار  کی کاوسان


شد خنجری و نشست در پاره ی جان


تو مهره ی بی اراده بودی رستم


تکرار مکن بازی سهراب کشان


***


سهراب چه بی پرده چه با طنازی!


بازیگر صحنه ی نقاب اندازی


قربانی یک تبار ِ پنهانکاریم


ای وای از این حقه ی رستم بازی


****

 

بگذار بگویمت چنین بی پرده


سهراب و سمنگان و تهمتن بودند


قربانی یک تبانی گسترده


کجایی ای حافظ

بیستم مهرماه یادبود حافظ است. در این روز شیرازیان  یاد این همشهری حکیم را گرامی می دارند. پس از حافظ هیچ شاعری نتوانسته است شان و منزلت او را در نزد عارف و عامی پیدا کند. امروزه هم که می بینیم کمتر شعری یافت می شود که بر دل ها زخمه ای بزند و هرکس خردک ذوقی داشته باشد خود را شاعر می داند و … غزلی بخوانید که مناسب این حال و هواست:

 

…  دوباره شـــــــعر وَ این ناگــــهانِ معمولی

دوباره زخـــــــــــم؟وَ این مهـــــربان معمولی

 

شب است وُ ماه و َ عطر نجیب سفره ی شعر

دلــم خوش است به این قرص نان معمولی

 

کجاست وســــعتی از دوستان عاشق من

دلم گرفت از این دشــــــــــــمنان معمولی!

 

برای چاه بخــــــــــــوان بغض های تلخت را

چو ابر چشــــــــــم من، ای آسمان معمولی

 

در این هوای مــــــکّرر کجــــــــایی ای حافظ

که گشت عرصه پر از شـــــاعران معمولی




+  با همین واژه ای معمولی، قم: نشر محراب اندیشه ، 1372.